تکیه به شونه هام نکن
من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمی رسیم
بسه دیگه بزار برم
کی گفته بود
به جرم عشق
یه عمری پرپرت کنم
حیف تو نیست کنج قفس
چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم
نه قهرمان قصه ها
نه برده ای حلقه به گوش
نه ناجی فرشته ها
من عاشقم همین و بس
غصه نداره بی کسیم
قشنگی قصه ماست
که ما به هم نمی رسیم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 21:20  توسط شهناز جون
|
سلام دوستای خوبم من اومدم از همتون معذرت میخوام اگه نبودم..

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 21:14  توسط شهناز جون
|
]
گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر
شد دل من جای غصه ها بی تو مادر
رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست بخواب مادر
برای همیشه قلبم فقط جای توست بخواب مادر
رفتی و من تنها ماندم
باغصه و غم ها ماندنم
گر که تو را آزردم من مادر حلالم کن
بعد از تو من بی پناهم
ای که بودی تکیه گاهم
خیز و بنگر اشک و آهم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:42  توسط شهناز جون
|
عشق یعنی این......
از ندامت سوختم ، يا رب گناهم را ببخش
مو سپيد از غم شدم،روي سياهم را ببخش
ظلم را نشناختم ، ظالم ندنستم كه كيست
گوشه چشمي باز كردم ،اشتباهم را ببخش
ابر رحمت را بفرما ، سايه اي آرد به پيش
اين سر بي سايبان بي پناهم راببخش
از گلويم گر صدايي نابجا آمد برون
توبه كردم، سينه پر اشك وآهم را ببخش
اي زمان برزيگر كوري شدم در كار كشت
كشتزارم را مسوزان وگياهم را ببخش
ديگر اي طوفان غم ، در باغ ما سروي نماند
بيدهاي خشك برگ رنجگاهم راببخش
جلوه هاي باورم يارا حبابي پوچ بود
رنگ جو چشم دوبين كج نگاهم را ببخش
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:40  توسط شهناز جون
|
نمي دوني گل من چقدر دلم تنگه برات
نمي دوني که چقدر دوسِت دارم، عاشقتم، مي ميرم برات
کاشکي مي شد که هميشه
پيش من،
کنار من،
همدم من،
با من باشي
کاشکي مي شد که بياد اون روزي که بياي پيشم و از پيش من جدا نشي
آخه تو يک گل نازي
تو برام خاطره سازی
تو خلوصم تو نمازی
تو مث غنچه بازی
تو جواب هر نيازی
ولی من پر از نيازم
پر از سوز و گدازم
تويي تو محرم رازم
بشنو بانگ نمازم
که تو را مي طلبم اي گل نازم
من به هر صبح و به هر شام
به هر لحظه از اين گردش ايام
به هر روز و به هر ماه و به هر عام
به هر جرعه که مي نوشم ازين جام
به هر گه که برم از صنمي نام
زنم سوی تو ای جان جهان گام.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:29  توسط شهناز جون
|
دو تا پرنده دو قلب عاشق چه جور جدا ز هم بمونن
دل های خسته دل شکسته چه جور جدا زهم بخونن
تو ای زمونه ببین چگونه پرنده ها جدا زخونه ازاشیونن
هنوز امیدی به شوق دیدن محالی به خاطر او چه مانده ایا دگر زمن به جز خیالی
درد بی درما نمو با کی قصمت بکنم با غم دوری او کاشکی عادت بکنم
خاموش وغمگین چون شام یلدا بی ستاره آه
لحظه ها را با نفس ها می شمارمساز دل را دست غم ها میسپارم
کاشکی فردا قصه های نو بسازه
تا که با او عمر باقی رو سر ارم
شاید این دنیا نباشه دنیای نو از نو بنا شه
لیلا نمیره از جدایی مجنون بی لیلا نباشه
درد بی درما نمو با کی قصمت بکنم با غم دوری او کاشکی عادت بکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:34  توسط شهناز جون
|
* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:55  توسط شهناز جون
|
عشق کدوم غریبه...
غریبه تو پر از لطف خدایی غریبه لایق مدح سنایی
غریبه تو که با من آشنایی غریبه میدونم از غم جدایی
بگو از کدوم دیار دلباز از کدوم سفر میایی
میدونم غروب قلبت مثل آسمون میمونه
که بزرگ و دلنشینه مثل دریا رو زمینه
میدونم که بی کسی ها برات معنایی نداره
معنی شو دلم میدونه که این تنها یی رو داره
این وباید بدونی که ای غریبه تو شبام
خدا تنهاترین کسی ایست که میمونه باهام
.......................................................................................................
عشق

به اوج دل نشاندمت
به رهگذار زندگی
زمانه گر خزان شود
تویی بهار زندگی
به پاکی دلت قسم که دل ز تو نمی کنم
که تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط شهناز جون
|

چشمای نازت
دلم می خواد پر بکشم به آسمون پر بزنم
مخوام به آسمون دل برم به خونتون سر بزنم
چشام یه چند روزیه که میخواد ببینه چشماتو
خدا رو صدا میزنه دور میشه از فراغ تو
جای تو خالی می بینم تو خونه و تو کوچمون
ملی نمیدونم چرا حرفته تو محلمون
دلم میخواد پر بکشم برم تا اوج آسمون
سوار کوله بار باد برم کنار کهکشون
از کهکشون ها بپرم برم به پیشه پهلون
پهلونه شعرای من تویی تو خورشید زمون
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:47  توسط شهناز جون
|

خداوندا...
مرا واسط عشق میان آدمیان کن
تا آنجا که نفرت هست...
عشق را ارزانی کن...
همیشه به یاد خدا باش
ای خدا ای همدم تنها تریت بندگان ای ماه و خورشید و زمان از تو روان
ای خداوند زمین و جنس و انس ای که با تو همه کس حاجت روان
هیچ کس مانند تو نبود ش در زمین کس نباشد تا عبد همتای تو در هر زمان
من در عشقت مانده ام در این دیار بی کسی کی روم از این دیار راحت شوم از بی کسی
من ندارم طاقت رنج وغم دو روزمان تا شوم در این جهان از بهترین بندگان
گر چه می دانم ز لطف ورحمتت دورم خدا یا هر چه دارم از تو دارم راضی ام
من راضی ام
من راضی ام
تو هم راضی باش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط شهناز جون
|